آرمینا جون  آرمینا جون ، تا این لحظه: 13 سال و 3 ماه و 2 روز سن داره

آرمینا جون دلیل زندگیمون

عکس 2 ماهگی آرمینا خانم

عزبزم اینجا ٢ ماهه بودی این لباسم تنها لباس دخترونه ای بود که اندازت میشد از بس موش بودی جیگرم. این لباسم با بند سایز می شد وگرنه اندازت نمیشد. دنیا اومدی 2.480 گرم بودی خیلی کوشولو بودی جوجه طلایی مامان. عاشق این نگاه معصومتم عسل مامان ...
20 آذر 1392

آرمینا تو اولین جشنی که شرکت کرده بود!

دختر مامان این عکس شما تو جشن عقد عمو هانی و زن عمو سارا، که مثله یه نگین میدرخشیدی !این بافت خیلی قشنگو مامان ماریت برات بافته .قربون دستای قشنگ مامانم که کلی چیز برات بافته و تو همشون مثله یه عروسکی : عزیزم از اونجایی که تو یه فرشته ای و اصلا مامانو اذیت نمی کردی و نمی کنی تو جشن مثله یه عروسک ناز بودی و همش خوابیده بودی و تو بغل خاله فرشته ی بابا امیدت که خیلی مهربونه خواب بودی.   ...
20 آذر 1392

اولین آتلیه آرمینا خانم مورخ 26/6/1392

عروسک قشنگ مامان تو زیباترینی گلم . خیلی باهات حرف دارم ولی فعلا یه چند تا ازعکسهای آتلیه  نوزادیتوبرات میذارم. ولی عزیزم خیلی خوب نشد چون شما بی حوصله بودی و خسته و با ما همکاری نمی کردی ! میدونم که قول میدی برای عکسهای بعدی حسابی جبران کنی . راستش خیلی قشنگ تر از عکسها بودی عروسک نازم .       اینم یه عکس هنری که بابا امیدت خیلی دوست داشت از شما داشته باشه ولی خیلی خوب نشد چون شما اصلا نمیخوابیدی انگار میدونستی چه خبره ؟حس همکاریت خیلی بالا بود!؟ ...
20 آذر 1392

آرمینای نازنینم:قیمتی ترین جواهری که توگردنم دارم دستای کوچولوته

عزیزترینم همه جهان گواهی میده که تو تک ستاره قلبمی و همه جهان میدونه تو فرشته ،وقتی از آسمونها به این دنیا اومدی و بالهاتو برای من شکوندی و فرشته زمینی من شدی منم همه چیزرو برای قدمهات ترک کردم.عزیزم وقتی دنیا اومدی فهمیدم تو تنها بهانه زندگی منو بابات هستی .حالا به خاطر خنده هاته که نبضم میزنه .به خاطر وجود پاکته که ازمرگ متنفرم. عزیزم ثانیه ها سپری میشه و تو بزرگ تر میشی و با هرتیک تاک ساعت وجودم رو اضطرابی گزنده فرا میگیره . میترسم که لذت با تو بودن رو به درستی درک نکرده باشم و همه این لحظات از یادم بره عزیزم ثانیه های با تو بودن پر از شور و شادیه .من میترسم که نتونم از نوزادی زیبات استفاده کنم .تو پاک و معصوم به چشمام نگاه...
17 آذر 1392

عزیز ترینم برگ گلم آرمینا جونم

هر روز که زمان میگذره و ثانیه ها سپری میشه من بیشتر  شکوفا شدنت رو می بینم  هرروز جلوی چشمم بزرگتر میشیو بزرگ شدنت و زیبا تر شدنت  رو میبینم هر روز که میگذره حس قشنگی تو وجودم جوونه میزنه و مثل پیچک  عشق و محبت بی اندازای که به تو دارم رو ساقه قلبم می پیچه .عزیزم عشقت مثله خون تو رگهام جاریه و گرماش رو تو قلبم حس میکنم واقعا نمیدونم که چطور بدون حضور شیرینت  این سالها رو سپری کردم شاید اگر تا حالا نبودی منم نبودم.عزیزم حالا که  دارمتو و روهامو با مراقبت از تو سپری میکنم میفهمم که چقدر به وجود بابرکتت نیاز داشتم و چقدر نگاه معصومت بهم انرزی میده و تو تنها امیدی هستی که باهاش زند...
11 آذر 1392

تولد آرمینا خانم و سلامتش

سلام مامانی دفعه پیش تا اینجا برات نوشتم که دنیا اومدی و مامان به ریکاوری رفت و بعد چند ساعت به اتاق 103 منتقل شد مدت 10 دقیقه تنها بودم و بعد مامان ماری دایی امید خاله المیرا با بابای خوشحالت اومدن اما من باز هم کمی نگران بودم که شاید تورو برای کنترل وضعیت بردند که همه نوزادهارو میبرن تو دستگاه بذارن بابات برات یه گل قشنگ خریده بود و خالت هم یه گل دیگه با میوه همه خوشحال بودند اما من با نگرانی پرسیدم بچه سالمه تو دستگاه نمیخوابه ؟ بابات گفت : پرسیدم تو اتاق نوزادهاست برات میارن تو دستگاه نخوابید حالش خوبه ؟ از خوشگلیت گفت. مامان اینا رفتن که تورو ببینن وقتی اومدن حسابی خوشحال بودند که شما چقدر قشنگی .آخه خیلی کوچیک و ظریف بود...
27 شهريور 1392