آرمینا جون  آرمینا جون ، تا این لحظه: 13 سال و 3 ماه و 10 روز سن داره

آرمینا جون دلیل زندگیمون

منم روروئکو دوست دارم

عزیزم .خوشگل مامان روروئک نشستی مبارکه . دیشب 3 دی 1392 ساعت 9.5 شب وقتی که از دکتر شما برای چکاپ شما برگشتیم .روروئک نشستی . از اونجایی که خیلی شجاعی،ههههههه،فکر میکردم بترسی ولی از اونجایی که کارهای شما غیر قابل پیشبینیه .کلی ذوق کردی و من و باباتم  اینجوری  عزیزم پات یه یه سانتیمتری به زمین نمیرسید اما تلاش میکردی برسونی و نوک انگشتاتو میرسوندی. با اینکه تنبلی ولی تلاشت قابل ستایش بود. اینم عکس ذوق زده شدنت:  و کلی از آهنگ روروئک کیف کردی و حسابی ذوق کردی و همه جارو آب دهنی کردی و با کلیداش بازی می کردیو میخواستی بخوریشون. ان شالله زودی راه بیفتی و لذت ببری.  اینم عکسهای دیشب...
4 دی 1392

اولین غذاخوردن آرمینا خانم مبارک

شما هم غذا خوردی خوردی هوررررررررررررررررررا   سلام جوجه طلایی مامان . مامان خیلی برات خوشحاله آخه تو هم مثله ما میتونی غذا بخوری چقدر مامان و تو منتظر این لحظه باشکوه خوشمزه بودند بزرگ شدی گلم. از خدا ممنونم که بهم فرصت داد تا این روزو ببینم.     عزیزم امروز 4دی 1392 ساعت 12.43 دقیقه ظهر 2 قاشق فرنی رقیق خوردی نوش جوووووووووووووووونت عزیزم مامان هم برات اولین فرنیتو پخت آردشم خودم درست کردم.       شماهم خوردیو حسابی کیف کردی بعدشم به خواب ناز رفتی   اینم عکسهات دلبرکم.   اینم فرنی شما توظرف غذات گلم: پیش بندتو بستمو تو روروئک نشستیو کلی ...
4 دی 1392

برای پدر مهربونت بابا امید

تکیه گاهی است که بهشت زیر پایش نیست . . . اما همیشه به جرم پدر بودن باید ایستادگی کند و با وجود همه مشکلات ، به تو لبخند زد تا تو دلگرم شوی . . . که اگر بدانی چه کسی کشتی زندگی را از میان موج های سهمگین روزگار به ساحل آرام رویاهایت رسانده است ؛ ” پدرت “را می پرستیدی ...
1 دی 1392

5 ماهگیت با همه شیرینی هاش تموم شد.

  شیرینم رفتی تو 6 ماه : مبارک باشه   شیرینم ، زیباترینم ، عزیزترینم ، برگ گلم : تو اولین یلدات، ماهگردت مبارک ها باد     یلدات و اولین روز زمستوینت مبارک گلم:         عزیزم این ماه قشنگتم سپری شد وای که چقدر زمان به سرعت سپری میشه و این لحظات ناب و زیبا بی تکرارند و من نگرانم که همه خاطرات شیرینت تو یادم نمونه برای همین مینویسم مینویسم از عشقت از زیباییت از دلبریهات و شیرین کاریهات:          عزیزم من قربون دست و پا...
1 دی 1392

واکسنهای آرمینا خانم

مامان برات بمیره که تحملت زیاده و تو سختیها و دردها مقاومی !عزیزم مامان طاقت درداتو نداره و از فکر کردن به اونها هم  وحشت داره . عزیزم یکی از چیزهایی که خیلی میترسم و حالا ترسم کمتر شده واکسناته.  خدارو شکر اذیت نشدی و تا حالا که دو بار واکسنت زدم مامان ماری زحمت کشید و با من اومد آخه مامان طاقت دیدن اشکها و درداتو نداره نمیتونه ببینه به پای خوشگل و نازت واکسن میزنه.بار اول که می بردیمت حسابی استرس داشتم بابا اکبر ما رو برد و رسوند و شما یه لباس بندی صورتی پوشیده بودی و تو راه خوابیده بودی و تو خواب بهت واکسن میزدن و من نگاه نکردم مامان ماری بردت داخل و پاتو نگه داشت و واکسن اول که بهت زدند صدات در نیومد برای واکسن سه گا...
1 دی 1392

گل نازم ماهگردت مبارک

آرمینا خانم 5 ماهگیش تموم شد: ماهگردت مبارک دختر قشنگم: اینم زرافه ای که بابا اکبرت برات خریده : مامان فدای نگات بشه که با تعجب به شمع های روشن کیک نگاه میکنی: عزیزم شب یلدا 5 ماهگیت تموم شد. ...
1 دی 1392

آرمینای کوشا

الهی مامان فدات بشه که وقتی رو شکم میخوابونیمت سعی میکنی سینه خیز جلوتر بری و چند میلیمتر بیشتر نمیتونی بری ولی تلاشت قابل تقدیره !این تلاشت وقتی بیشتر شد که 28 آذر مامان ماری ظرف هندونه رو جلوت گذاشت و تو به هر آب و آتیشی میزدی تا بتونی بگیریش برای شکمت خیلی تلاش میکنی شکمو ی مامان!!!! اینم چند نمونه از تلاشت: الهی مامان برات بمیره که اینقدر خوش خنده ای و تو سختی ها هم میخندی اینم قیافت پس از تلاش فراوان و حرکت چند میلیمتری: اینم  حالت استراحتت:مامان قربون پاهات که دو هفته است کف پاهاتو به هم میچسبونی و حسابی بالا میکشی:   ...
30 آذر 1392

آرمینای هندونه، .

 انار دونه دونه آرمینای هندونه، آرمینای دردونه ،آرمینا جون یه دونه: عزیزم 5 شنبه 29 آذر مامان ماری میخواست شب یلدا بگیره شمارو تو هندونه نشوندیم که برات میذارم گلم: قربونت برم که مثله هنرمندها رو فرش قرمز به دوربینها نگاه میکردی: ...
30 آذر 1392

مامان ماری ، عشقش و هنر های دستیش

عزیزم اگه هزار بار دست مادرم رو ببوسم بازم کمه . مامانم مهربون ترین و دوست داشتنی ترین مامان دنیاست. خیلی هنرمنده و همینطور عاشق اولین نوه اش یعنی شماسه و کلی لباس برات بافته که همه اونارو دوست دارند  و چقدر بهت میاد گلم . برات یه پتو و 6 تا بافت و 4 تا کلاه بافته که بینظیره . عزیزم بزرگ شدی حتما برای مامان ماری جبران کنه و دستهای مهربونشو ببوس . اینم چند تا نمونه از کارهای هنری مامانم: مامان ماری و آرمینا خانم: تربچه نقلی مامان:     ...
30 آذر 1392