یه خاطره جامونده
سلام جیگر طلای مامان .امروز بعد چند ماه کلنجار تصمیم گرفتم این خاطره رو هم بنویسم چون از یادآوریش اعصابم به هم میریخت دوست نداشتم بنویسم
ولی گفتم حالا که میخوام همه خاطرات رو بنویسم باید اینو هم بنویسم.
برات گفته بودم که آزمون رسمی شدن وقتی که باردار بودم برگزار شدو وقتی شما چند روزت بود خبر قبولیش بهم رسید .و یک ماه بعد وقتی که من شمال پیش مامان ماری بودم به من گفتند که باید برای آزمایش برگردم مورخ ٦/٦/١٣٩٢تهران شما فقط ٣٧روزت بود هر چقدر سعی کردم بلیط هواپیما بگیرم نشد و مامان ماری تازه از پیش من برگشته بود بابا امید هماهنگ کرد که من بدون معطلی آز بدم . مامان ماری گفت چرا بچه رو ببری و بیاری تازه بیچاره اومده شمال راه اینو خسته میکنه بذارش پیش من و برو. هوا آلوده است و از این حرفها منم به خاطر شما و اصرار همه قبول کردم شبونه برم و صبح زود آزمایش بدم و بلافاصله برگردم . نمیدونی این اصرار و اجبار چه به روز من آورد و من تمام 5 ساعت رو گریه کردم و هرکی زنگ میزد من زار زار گریه میکردم همینکه باهات خداحافظی کردم حسابی اشک میریختم و بابام هم کلی دلش برام سوخت میدونستم جات امنه و لی دوریت اذیتم میکرد چطور یه شب بهت شیر نمیدادم. انگار دنیا به آخر رسیده بود .
مامانم چند باربهم زنگ زد و فکر میکرد من نگرانتم ولی من نگران نبودم همینکه بهت شیر نمیدادم داشتم دیوونه میشدم و برای اینکه دلتنگیم بیشتر نشه اون شب اصلا به مامانم زنگ نزدم. یکی از دوستام به من اس داد و گفتم دارم گریه میکنم گفت لوس بازی درنیار آخه نسیم خودش یه پسر 2 ساله داره و گفت برو به کارت برس الکی غصه نخور از این موارد برات زیاد پیش میاد . خوبه کارمندی . اما هیچ حرفی سنگینی غم تو قلبمو کم نمیکردوتوراه هم تومجتمع رستورانی آفتاب برات حرف اسمت رو خریدم و کلی گریه کردم. اصلا دل و دماغ نداشتم وقتی رسیدم بابات منو دید و دوباره گریه گفت تو خودتو کشتی میاوردیش بهتر بود که گقتم شماها که نذاشتید مامان بچه رو به من نمیداد . اون بیشتر از من دوستش داره . من تا صبح نخوابیدم و گریه کردم و وقتی که شیرم رختخواب رو خیس کرد کلی گریه کردم صبح هم با ناراحتی رفتم و آزمایشاتی که برای رسمی شدن لازم بود رو انجام دادم یه حسی داشتم که اصلا قابل توصیف نیست .قلبم از غصه فشرده شده بود آزمایشات : آزمایش خون و ادرار و نوار قلب و نوار تنفس و تست شنوایی و تست بینایی بود بعد آزمایشات بلافاصله از تهران به رشت برگشتم دلم میخواست ماشین پرواز کنه و من ظرف چند دقیقه به تو برسم و ساعت 1 بعد از ظهر بود که رسیدم و وقتی اومدم یه دل سیر بهت شیر دادم . مامانم میگفت خدا هیچ بچه ای رو بی مادر نکنه .شیر میخورد اما نمیخوابید منتظر تو بود انگار چیزی رو گم کرده بود و دیدن این صحنه منو ناراحت میکرد و حسابی دلم برای بچت میسوخت گفتم کاش بچه رو جدا نمیکردم و خدا تو رو براش نگه داره هیچ بچه ای نمیتونه بدون مادر بمونه و هیچ مادر بزرگی نمیتونه دوری دخترشو از نوه اش تحمل کنه. به هرحال این سختی هم تموم شد.
برات نوشتم تا بدونی مامان بدون تو میمیره.


یه خاطره جامونده
