آرمینا جون  آرمینا جون ، تا این لحظه: 13 سال و 3 ماه و 3 روز سن داره

آرمینا جون دلیل زندگیمون

عید و عیدی

عزیزم حضور شما تو این عید خیلی خواستنی بود و این عید رو برامون جاودانه کرد اما همونطور که گفتم جای بابات خیلی خالی بود و یه گوشه قلبم از تنهایی و نبودنش غم داشت. اما مدام با بابا امیدت در تماس بودیم . قرار بود من که اومدم خاله و دایی و زن داییت 29 اسفند که تعطیله بیان و ما خانوما بریم  برای سال جدید رنگ و لعاب کنیم که خاله المیرات زنگ زد و گفت و 29 اسفند باید سر کار باشیم که همه ساعت 2 عصر از تهران به سمت رشت حرکت کردندو ساعت 6.5 رسیدند. و لحظه تحویل سال روز 5 شنبه  29 اسفند 1392 ،ساعت 8 و 27 دقیقه و 7 ثانیه مطالبق با 18 جمادی الاول 1435 و 20 مارس 2014 بود.  شب عید رو به جز بابای مهربونت همه دور هم بودیم و ...
5 فروردين 1393

نوروز 1393

بهار زیبا و باطراوت من : خدا مهربونی کرد و من بهترین عید نوروز و بهترین تحویل سال و شما اولین بهار زندیگیت رو تجربه کردی. خدا رو هزاران بار شکر گل قشنگ و نازم   دختر قشنگم :من خونه بابام بودم و با کمک مامان ماری یه سفره کوچولو گذاشتیم و حضور سبز و بهاریت زیباییشو دو چندان کرد.  اطمینان دارم که میدونی :      اولین و  بهترین و سمبل ترین سین هفت سین ما بودی:     مبارک بادت این سال و همه سال   ...
5 فروردين 1393

این بهار از اون بهاران شد

        ماهی قرمز و زیبای من : عشق روز افزون من: شادی هر ثانیه من: دختر زیبا رویم: بهار یعنی تووووووو   این بهار از اون بهاران شد   این عیدنوروز شیرین ترین عیدیه که خدای مهربون ،ان شالله فرصت دیدنش رو به من میده.عزیزم این هفت سین با همه هفت سینهای زندگیم متفاوته! چون وجود پر برکت و نازنین تو رو کنار سفره هفت سین می بینم.تو ، تو آغوش منی و من جز این، از این عید و این زندگی چی میخوام؟تو همه دنیای من شدی و این دنیای زیبا رو وجود  کسی جز تو نمیتونست برام بسازه و از این بابت از خدای خودم به تعداد نفسهای همه موجودات عالم از ...
25 اسفند 1392

خوب شدن احوالت و آتلیه کاکوش

سلام نفس مامان: سلام فرشته کوچولوی من ایشالله همیشه سالم و سرحال باشی و مثل همیشه کنجکاوی و شیطونی کنی مامان طاقت یه ذره بیحالیتو نداره . خدا روشکر بعد از دو روز تب از روز 2 شنبه  هفته پیش بعد از دو روز دمای بدنت عادی شد و خیلی بهتر شدی و تا 5 شنبه طول کشید تا همون آرمینا بلای سابق  مامان آرزو بشی من روز 1 شنبه برات وقت آتلیه گرفته بودم که از شنبه تب کردی و زنگ زدم و به 5 شنبه موکول شد . 5 شنبه ساعت 5 یعنی ٢٢/١٢/٩٢ با دایی و زن دایی و بابات رفتیم آتلیه و این دومین و آخرین آتلیه ایه که در سال 1392 رفتی و شما هم اصلا همکاری نکردی ، خیلی کم خندیدی و بیشتر از صداهای ما تعجب میکردی و فقط میخواستی همه چ...
24 اسفند 1392

اولین مریضی

عزیز دلم ، قند و نباتم: مامان قربون اون چشمات بشه. که بیحاله و همش خوابشون میاد. دخترم دیروز مورخ 17/12/92 وقتی که از رشت برگشته بودیم ساعت 5 صبح احساس کردم کف پاهات و دستات گرمه و بابا امید هم همین احساس رو داشت درجه دیجیتال گذاشتم دیدم زیر بغلت 35 درجه است و تب نداری . تا عصر هم بازی میکردی اما همش دلت میخواست بخوابی و از 36.5 درجت بیشتر نمیشد تا بابات ساعت 6  اومد و گفت بریم دکتر خودت . خیلی شلوغ بودو تا ساعت 10.5 تو نوبت اورژانسی بودیم که دکتر هم گفت تب نداری  و عفونتی هم تو گوش و گلوت نمیبینه ولی گفت تا 2 روز استامینوفن طعم دار که بالا نیاری بخوری اگه  بعد 2 روز تنش تب دار بود پروفن بدین و بعد دوروز بازم تب داشت...
18 اسفند 1392

خونه بابا جووون

دختر قشنگ مننننن : چهارشنبه با دایی و خاله و زن داییت رفتیم رشت مامانم از آخرین دفعه ای که شما رو بردم پیششون ،هرروز گریه و ناراحتی میکرد که دوباره ببرمت . بابامم که حسابی دلش برات تنگ شده بود . نمیتونستن بیان چون میخوان بعد عید برن اون یکی خونشون و کلی کار داشتن. منم  طبق معمول دلم برای مامان ماری سوخت و  گفتم قبل از عید برم بهشون سر بزنم که داییت گفت 4 شنبه میخوام برم مامان هم گفته بدون بچه هیچکی نیاد .بیچاره مامان ماری که انقدر از تنها نوه خودش دوره!!! الانم که دیشب برگشتیم همش میگه دو سه روز دیگه بیا و برای عید بمون . ما 4 شنبه با ماشین بابات که  چون صندلی ماشینت رو داشت  ساعت 6 رفتیم و ط...
17 اسفند 1392

دختر کارمند مننننننننن

دختر 7 ماه و 13 روزه ی من امروز با رفتن به محل کار مامان آرزو به طور رسمی یه کارمند کوچولو شدی امروز ساعت 9 یکی از همکارام خانم بزی تماس گرفت و گفت تمام مناطق 22 گانه شهرداری تهران در ب در تواند .پاشو بیا فرم تسویه حساب قرارداد خدمات اداری شهر رو امضا کن . امروز روزآخره !منم گفتم چرادیروز که امید اومد سبد آجیل عیدمو از رفاه بگیره بهش ندادند که فرم رو بیاره من امضا کنم امروز هم تحویلشون بده و به شوخی گفتم حالا که ابنجور شد منم نمیام و امضا نمیکنم تا همه در بدر من باشن . گفت بابا تا همه کارمندهای شهرداری امضا نکنن پول رو نمیریزن به حسابمون .ما پولمونو میخوایم.(آخه آخر هرسال همه کارمندهای قراردادی تسویه حساب می کنند و پول مرخصی ...
13 اسفند 1392