آرمینا جون  آرمینا جون ، تا این لحظه: 13 سال و 3 ماه و 3 روز سن داره

آرمینا جون دلیل زندگیمون

اندر احوالات آرمینا خانم و دلواپسی های مامان آرزو

هلوی خوشمزه مامان: دختر 7 ماه و 13 روزه من : این روزها قلبم مملو از عشق توئه با شیرین کاریات دل منو میبری و میفهمم چقدر زندگی با تو رویاییه و سعی میکنم از تمام لحظات با تو بودن استفاده کنم دلم میخواد به تک تک وابستگی هات به من پاسخ بدم و بابتشون از تو و خدا سپاسگزار باشم از تماشای تو و بازیهات سیر نمیشم . نمیدونی چه لذتی میبرم وقتی که به محبتهام پاسخ میدی. دلم میخواد به خاطر داشتن تو هر ثانیه لبهام به سپاسگزاری از مخلوق مهربونمون مشغول باشه . عزیزم نمیدونستم که زندگی اینقدر باتو زیبا میشه انگار که قبل از این زندگی نمیکردم و هیچ لذتی نمیبردم . . آخ که چه لذتی داره بوسیدن اندام زیبا و لطیفت و بلعیدن طعم شیرین تنت . وقتی که برای خوابیدن توآ...
13 اسفند 1392

تولد دایی امید

دختر قشنگ مامان .مامان فدای دلبریات بشه . عزیزم این روزها حسابی برای خودت دلبری میکنی و دل همه رو میبری . حسابی هم به مامان وابسته شدی و من نمیتونم یه لحظه از کنارت تکون بخورم به هیچ کارم نمیرسم همینکه از پیشت میرم چنان گریه ای میکنی که آدم فکر میکنه خدای نکرده اتفاقی برات افتاده که اینطوری از گزیه غش کردی . وقتی هم که بعد گریه بلافاصله میام پیشت چنان ذوق با صدایی میکنی و میخندی که من دلم میخواد بچلونمت عاشق اینی که بغلت کنم و دور خونه بچرخونمت . چند روز پیش هم که پاسپورتت رو پستچی آورد وقتی کلاه سرت کردم و رفتیم تو آسانسور چنان کیفی کردی که نگو یه جیغ شادی کشیدی و تو آسانسور با صدا ذوق میکردی و طبق معمول از دیدن عکست تو آینه آسانسور کلی...
10 اسفند 1392

اولین سپندار مذگان

گل سرخ زیبای من ، آرمینای عزیزم : روز عشق و دوستی مبارک                                               عزیزم امسال اولین سالیه که روز عشق و دوستی رو کنار ما هستی و توصیف خوشحالی بینهایت ما کار سختیه .ببخشید که چند روز دیرتر این روز رو تو خاطراتت ثبت میکنم چون هم نی نی سایت زمانی که میومدم برات بنویسیم قطع بود و هم کمی سرم شلوغ بود و هم اینکه همه جا میگن 29 بهمن روز سپندار مذگانه  و لی استاد من میگفت در ای...
7 اسفند 1392

یه اتفاق وحشتناک

دختر قشنگم دیشب مهمون داشتیم خاله فرشته ی  بابا امید با 2 تا خواهرشوهرشون اومدن خونه ما و هدیه دنیا اومدنت رو دادند و ما رو  شرمنده کردند و ایشالله برای تولد پسر شون امیر رضا جبران کنیم (البته اومده بودند برای عروسی یکی از اقوامشون که لطف کردند و یه سری هم به ما زدند) و امروز صبح هم به سمت شمال حرکت کردند. خیلی خوش گذشت و شما هم با امیر رضا و پسر عمه ش محمد حسابی بازی کردی و میخندیدی و بهت خوش گذشت ولی امروز اتفاق بدی افتاد ولی خدارو هزار بار شکر به خیر گذشت. امروز ساعت 2 بعداز ظهر شما خودتو کثیف کردی و به شدت هم خوابت میومد و نقاتو یکسره کرده بودی و اومدی بغلم و با هم رفتیم اتاق و پوشکتو با حولت...
3 اسفند 1392

دلبرکم هفتمین ماهگردت مبارک باد

 عزیزم، دخترم ، عروسک قشنگم  هفتمین ماهگردت مبارک هلوی پوست کنده مامان ،عزیز ترینم : 7 ماهت تموم شد و وارد 8 ماه شدی عزیزم :7 ماهه شدی مبارکها باشه ایشالله 1500 ساله شی دلبرکم: 7 ماهه خونمون رو غرق شادی و برکت کردی عزیزم :7 عدد مقدسیه،7 ماهه شدنت مبارک باد دوست دارم خیللللللللی زیاد خدارو برای داشتنت هزاران بار شکر   عزیزم دیشب با خاله و دایی  و بابات برات یه جشن  کوچیک گرفتیم و شما هم اصلا حوصله نداشتی و خوابت میومد: اینجا برات تل گذاشتم که خوشتیپ تر بشی : که  ...
1 اسفند 1392

اولین عکس پرسنلی آرمینا جوون مورخ 27/11/1392روز یکشنبه

عزیز دلم ، قشنگ ترینم دیروز ساعت 6 عصر بابا امید اومد و بعدش دایی امید اومد و رفتیم برای پاسپورتت عکس پرسنلی بگیریم ، چون عجله داشتیم مجبور شدیم تو خیابون خودمون بریم ازت یه عکس فوری 6در 4 بگیریم که ازش راضی نبودم بعد از گرفتن عکس پرسنلی بابات گفت دوتا عکس 16 در 13 هم ازت بگیریم یکی رو نشسته و یکی 4 دست و پا گرفتیم که چند روز دیگه آماده میشه .میدونم قشنگ نمیشه آخه عکاسش حرفه ای نبود پشت سر هم عکس نمیگرفت  کهبهترین خنده ات ثبت بشه تازه نذاشت که ما خودمون بهترین عکستو انتخاب کنیم .تو هم از شکلکهایی که ما در میاوردیم یا میخندیدی یا باتعجب نگاهمون میکردی . قیافت خیلی بانمک بود. اینم عکس دیشب که بغل دایی امید آماده بودی بری عکس بگی...
28 بهمن 1392

جوونه زدن دندونهای آرمینا خانم مورخ 28/11/1392 روز دوشنبه

سلام سلام صدتا سلام                                من اومدم با دندونام   بستنی وانیلی مامان ،عروسک قشنگم: رویش اولین دندونات مبارک ایشالله همشون به راحتی وآسودگی جوونه بزنن. و ایشالله همیشه دندونات با خنده هات برق بزنه عزیزم امروز ساعت 10.45دقیقه صبح دستم رو گرفتی و گذاشتی تو دهنت و من چون دستم رو شسته بودم گذاشتم یه گاز بگیری  که دیدم یه تیزی به دستم میخوره روی لثتو لمس کردم دیدم بله یه چیز کوچولوی تیز به انگشتم میخوره رفتم قاشق آوردم...
28 بهمن 1392