آرمینا جون  آرمینا جون ، تا این لحظه: 13 سال و 3 ماه و 3 روز سن داره

آرمینا جون دلیل زندگیمون

آرمینا حونم تو برای مامان و بابات یه دونه ای عزیزم

ای وای مامان جوون زود باش عکستو بگیر گوشیتو لازم دارم .مزه شو یه تست کوچولو بکنم بهتون پس میدم .ای بابا زودباش دیگه :   ای وای مامان چرا گوش نمیدی؟؟ من دیگه اومدم گوشیتو بخورم: ای وای این دیگه چیه؟ بعللللللله ،پای محبوب منه دیگه!!!!!! بذار ببینمش: مامان خانوم یه لحظه اجازه بده ببینم چیزی پیدا میشه بذارم دهنمو کشفش کنم؟: نه مثل اینکه چیزی پیدا نمیشه .مامان جوونم یه بار دیگه گوشیتو میدی ؟بده دیگه !!!! ببین برات میخندم : من نمیفهمم این چیه مامان رو سرم میذاره ؟هی میگه خوشگل شدی، خوشگل شدی..... آخییییش راحت شدم بابااااا آرمینا خانم ، آرمینا خانم ;....... بعلللللللللللللللله...
13 بهمن 1392

یه خاطره جامونده

سلام جیگر طلای مامان .امروز بعد چند ماه کلنجار تصمیم گرفتم این خاطره رو هم بنویسم چون از یادآوریش اعصابم به هم میریخت دوست نداشتم بنویسم ولی گفتم حالا که میخوام همه خاطرات رو بنویسم باید اینو هم بنویسم. برات گفته بودم که آزمون رسمی شدن وقتی که باردار بودم برگزار شدو وقتی شما چند روزت بود خبر قبولیش بهم رسید .و یک ماه بعد وقتی که من شمال پیش مامان ماری بودم به من گفتند که باید برای آزمایش برگردم  مورخ ٦/٦/١٣٩٢تهران شما فقط ٣٧روزت بود هر چقدر سعی کردم بلیط هواپیما بگیرم نشد و مامان ماری تازه از پیش من برگشته بود بابا امید هماهنگ کرد که من بدون معطلی آز بدم . مامان ماری گفت چرا بچه رو ببری و بیاری تازه بیچاره اومده شمال راه این...
9 بهمن 1392

آرمینا خانمی

 دخمل زیبای مامان : این هد بند رو گذاشتم سرت وبرام جالب بود و ازت عکس گرفتم. ولی عسیسم دماغ کوچولوت اینجا پف کرده افتاده .نمیدونم چرا ولی همه جوره برای مامان زیبایی و فکر میکنه همه چیز بهت میاد ...
8 بهمن 1392

اولین غلت زدن مورخ 7/11/92 ساعت 15.15 دقیقه عصر دوشنبه

  هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا هوراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا من فدای تو بشم که منو به آرزوم رسوندی خیلللللللللللللللللللللللللللی خوشحالم   تو هم غلت زدی عزیزم اینقدر دیر شد که نگران بودم .چند دقیقه پیش  رو شکم گذاشته بودمت و داشتم ازت فیلم میگرفتم چون صداهای جالب درمباوردی مثل: dahdah dehdeh.aboooooo.ago.age یه کم فیلم گرفتم و چون شما هر وقت موبایلو می بینی فقط نگاه میکنی و میخندیو کارتو  دیگه تکرار نمیکنی بازم موبایلو دیدیو ساکت شدی منم منصرف شدم گفتم همون یه کم کافیه وموبایلو بستم که  کاش نمیبستم مشغول  لپ تاب شدم که یکهو: ...
7 بهمن 1392

لطفا دستم را بگیر........

دختر کوچولو و مادرش از رو پلی میگذشتن. مادره یه جورایی می ترسید، واسه همین به دخترش گفت : «عزیزم، لطفا دست منو بگیر تا نیوفتی تو رودخونه.» دختر کوچیک گفت : نه مامان، تو دستِ منو بگیر.. مادرکه گیج شده بود با تعجب پرسید: چه فرقی میکنه ؟؟؟ !!! دخترک جواب داد: «اگه من دستت را بگیرم و اتفاقی واسه م بیوفته،امکانش هست که من دستت را ول کنم. اما اگه تو دست منو بگیری،من با اطمینان میدونم هر اتفاقی هم که بیفته،هیچ وقت دست منو ول نمی کنی.»   دختر زیبا و کوچکم :   مطمئن گام بردار  و آسوده از دستانت بهره ببر چون پدر و مادرت همچون ...
7 بهمن 1392

امون از دست استامینوفن و واکسن 6 ماهگیت

دختر قشنگم واکسن 6 ماهگیت رو زدی و روز اول تا وقتی استا مینوفن خوردی تب نکردی .ولی امان از این بد مزاجیت.وقتی استا مینوفن رو برای بار دوم خوردی یه اوغ بلند زدی و من ترسیدم که بالا میاری مثل آدم بزرگها اوغ زدی و 4 ساعت بعدش که بهت دادم با کلی ناراحتی خوردی و خوابیدی بعد1 ساعت با گریه از خواب بیدارشدی گریه کردی و سرفه میکردی و یهو اوغ زدی و استفراغ زدی منم داشتم زهره ترک میشدی حسابی ترسیده بودم برت گردوندم که خدای نکرده خفه نشی و الهی مامان برات بمیره حسابی وحشت کرده بودی شیر از دماغت زده بود بیرون و به شدت دست و پاهات رو تکون میدادی و نمیذاشتی صورتت رو پاک کنم ، بلافاصله رنگت پرید منم تنها  بودم دلم برات کباب شد و اشکم دراومد صورت...
5 بهمن 1392