دیگه تا 6 ماه واکسن ندارم........
عزیزم امروز 4 شنبه 2 بهمن 92 ساعت9 صبح تک وتنها با شما یه ماشین ازآژانس گرفتم و رفتم مرکز بهداشت .تا حالا وقت واکسنات مامان ماری بود و من بیرون اتاق منتظر میموندم. اما این دفعه مامان ماری گفت تنها برو تا یه کم از این دلنازکیهات کم بشه. آخ که چه استرسی داشتم از استرس حالت تهوع گرفتم مثل وقتی که تورو باردار بودم.یه لحظه حتی شک بعید کردم که نکنه .... داشت قلبم میومد تو دهنم دلم برات میسوخت نیم ساعت قبلش بهت استامینوفن دادم و شما شل شده بودی ولی از اونجایی که عاشق گردشی کلی ذوق کردی و بهم میخندیدی دلم برات کباب شد گفتم خوشگل مامان نمیدونی چه نقشه ای برات دارم ولی چه میشه کرد این واکسنها برای سلامتی شماست.میخواستم پیاده...







