آرمینا جون  آرمینا جون ، تا این لحظه: 13 سال و 3 ماه و 3 روز سن داره

آرمینا جون دلیل زندگیمون

دیگه تا 6 ماه واکسن ندارم........

  عزیزم امروز 4 شنبه 2 بهمن 92 ساعت9 صبح تک وتنها با شما یه ماشین ازآژانس گرفتم و رفتم مرکز بهداشت .تا حالا وقت واکسنات مامان ماری بود و من بیرون اتاق منتظر میموندم. اما این دفعه مامان ماری گفت تنها برو تا یه کم از این دلنازکیهات کم بشه. آخ که چه استرسی داشتم از استرس حالت تهوع گرفتم مثل وقتی که تورو باردار بودم.یه لحظه حتی شک بعید کردم که نکنه .... داشت قلبم میومد تو دهنم دلم برات میسوخت نیم ساعت قبلش بهت استامینوفن دادم و شما شل شده بودی ولی از اونجایی که عاشق گردشی کلی ذوق کردی و بهم میخندیدی دلم برات کباب شد گفتم خوشگل مامان نمیدونی چه نقشه ای برات دارم ولی چه میشه کرد این واکسنها برای سلامتی شماست.میخواستم پیاده...
2 بهمن 1392

چند تا عکس...

اینم چند تا عکس از روزهای آخر 6 ماهگیت: چه ذوقی میکنی عسلم ببین چه با نمک خوابیدی.قربون معصومیتت جیگر طلای من فدای تشکت که خیلی دوستش داری .دست مامانم درد نکنه که این تشکو برات درست کرده و هر وقت میری خونه مامان ماری تشک محبوب و مخصوص شما رو برات میاره. با پستونکت بازی کردی و همونطوری خوابت برده!!!خونه مامان ماری کارهای جالب میکنی و مامانم حسابی قربون صدقت میره.       ...
1 بهمن 1392

یکی یه دونه مامان و بابا : نیم سالگیت مبارک.........

 دختر زیبا روی ما : نیم ساله شدی مبارک باشه عزیزم     هوراااااااااااااااااااااااااااااااااااااا   هوراااااااااااااااااااااااااااااااااااااا     مبارک ، مبارک ، مبارک         ماهگردت مبارک ، مبارک ، مبارک     دخترکم 6ماهگیت مبارک     نیم ساله شدی عزیزکم     ایشالله 100000000000000000 ساله بشی گلکم     عزیزم ، پاره تنم ، چه خوب که به این دنیا اومدی و چه خوبتر که همه دنیای منی و چقدر خدای من مهربونه که ...
1 بهمن 1392

یه سفر هوایی دیگه.....

  مامان قربونت بشه که اینقدر خاطر خواه داری . چون شما از خانواده من اولین نوه ای و مامان ماری همیشه نی نی دوست داشته حسابی محبوبی . دایی و خاله و بابا جونت و مامان ماری جونشون به جونت بستس. مامان ماری هرروز صداتو میشنوه و هر روز هم برات بیتابی میکنه........... منم که طاقت بیتابیشو ندارم و دلم حسابی برای مامانم کباب میشه انقدر التماس میکنه که تصمیم میگیرم از بابات دل بکنم و برم رشت تا مامان ماری هم شما رو ببینه .البته بابات همیشه موافقه بااینکه دوریت خیلی براش سخته اما به خاطر آلودگی هوا و راحتی ما دوری شما رو تحمل میکنه........ بنده خدا برای هر پرواز 111600 تومن پرداخت میکنه این سری که برگشت هم خودمون اومدیم و برای اینکه ...
1 بهمن 1392

دخترم - دلبرکم برای من تو زیباترینی.........

دخترم وجود پر از شادی  و برکت تو منو به شگفتی وا میداره! شگفتم از اینه که خدا چقدر مهربونه که ذره ای از عشق عمیق به فرزند رو در دل مادر قرار داده.و مادر که اینقدر لبریز از عشق و دوست داشتن فرزند خودش است شمه ای از مهربونی خدا رو داره.حالا میفهمم خدا چرا بشر رو آفرید. چون همش لطف و مهربونیه وقتی یه زنی فقط با مادر شدن قلبت آروم میشه و لذت میبری .عزیزم نمیدونستم دوست داشتن کسی و عاشق بودن بدون توقع چه لذت شیرینی داره.خدا  را هزار و  هزاران بار شکر که تورو به من داده........    عزیزم هر روز بزرگتر میشی و شکر که خدا  فرصت تماشای تمام لحظات با تو بودن را به من داده. این لذت عظیم رو تو این دنی...
22 دی 1392

دو هزار......

یه سفر برفی: عزیزم بعد عقد عمو هانی شما ،به خاطر مشغله کاری ، بابات نمیتونست مرخصی بگیره تا بریم پیش مامان و باباش و منتظر تعطیلی آخر هفته بودیم و آخر ماه صفر 5 شنبه تعطیل بود که ما هم 4 شنبه عصر رفتیم نمک آبرود خونه مامان نجمه شما و جاده چالوس با اومدن برف فوق العاده زیبا و خطرناک شده بود و جمعه صبح هم با عمو مجیدت - که میخواست از تهران بره تبریز و کارهای پایان نامه ارشدشو انجام بده- برگشتیم تهران.  مثلا صبح حرکت کردیم که به ترافیک بر نخوریم که  با اینکه برف هم نمیومد  ولی جاده حسابی شلوغ بود و ساعت 5 عصر رسیدیم.هههههههههههههه روز 5 شنبه هم رفتیم منطقه ییلاقی و زیبای دوهزار که برف میومد و خیلی خوش گذشت. ...
14 دی 1392