آرمینا جون  آرمینا جون ، تا این لحظه 5 سال و 4 ماه و 26 روز سن دارد

آرمینا جون دلیل زندگیمون

دل نوشته همیشگی مامان آرزو و بابا امید

دخترکم ، برگ گلم ،‌ الهه زیبایی من و بانوی مقتدرم : در جهان باورم هیچ چیز با ارزش تر از وجود نازنین و پر برکت تو نیست و هیچ چیز باشکوه تر از لبخند زیبا و معصومانه تو نیست، ای لبخند پاک خدا: جاودانه بخند و پاک بزی!

niniweblog.com

 

 

 

1000روز با توام

عزیز دل مادر دردانه زندگیم زمانی که یک زوزه بودی و درآغوشم آرام نفس میزدی احساس میکردم دنیای زیبایم زیباتر شده اما اکنون که هزار روز از عمر لطیفت میگذرد میفهمم دنیایی که بیش از تو ان رادنیا میپنداشتم متروکه ای بیش نبود 1000 روزگیت مبارک و خدای مهربانت را برای آفرینشت 1000 بار شکر ...
29 فروردين 1395

مگه دلم میاد نبخشم

عزیز دل مادر تمام امید مامان اگر به درازای ابد بگم دوست دارم فکرنمیکنم میزان دوست داشتن رو در بر بگیره.چقدر خوشحالم که دختر نازنینی مثه تو دارم .همیشه مجبت و معصومیتت منو میبره بهشت .از خدام ممنونم که تورو به من داده میگن بهشت زیر پای مادران است به درستی که همینطوره وقتی یه زن مادر میسه انگار در کنار کودکش در بهشت خدا قدم میزنه و زندگی میکنه چه چیزی برای یه مادر مثل فرزندش محسوب میشه؟؟به راستی که وجود بچه همه چیزه یه مادره قلب و نفس و رویا و آرزوشه. عزیز دلم دلم میخواد تو این صفحه از محبتت بگم از اینکه از کوچکترین ناراحتی من میرنجی و تمام تلاشت رو میکنی که ببخشمت و به روی نازنینت بخندم.خیلی وقتها اذیتم میکنی اذیتی که باعث میشه تنبیهت ...
22 دی 1394

جشن دو سالگی پرنسس خانوم

عزیز مامان دوباره اومدم تا برات ثبت کنم که شب تولدت چگونه گذشت روز تولد 2 سالگیت 31 تیر 94 شب چهارشنبه با عزیزای دلم یعنی  خواهر و برادرم که تو این تهران پر از هیاهو و شلوغی تمام قوت قلب من و شما و پدرت هستن تصمیم گرفتیم یه جشن کوچیک داشته باشیم درست مثل تولد یک سالگیت .   برای جشن شما به رستوران شلتوک اول فشم  رفتیم ،دلیل انتخابشم تجربه کردنش تو روز تولدم یعنی 20 تیر بود که به همراه خاله المیرای شما و مامان ماریت و بابات رفتیم، دایی شما به دلیل یه مشکل کاری تو اداره بودن که نتونستن به ما بپیوندن روز تولدم  که رفتیم تو این رستوران ،فضای آروم و سرسبزش  با غذاهای شمالی و خوشمزش با افطار خوب و عالیش نظرمون ر...
7 مرداد 1394

نازنینم دوساله شدی

    نازنین دخترم ، دردانه من   ملکه زیبای قلبم   2 ساله شدنت مبارک   عزیز دلم 2 بار دیگر  پاییز و زمستان و بهار سپری شد و دو  گرمای دیگر  از اولین فصل زیبای تابستان بر تو گذشت، روزهای طلایی و داغ آن سپری شد و تابستان دوید و رسید به روز پراز  تپش خود  .تیر که به انتهای خود رسید در روز پایانیش 2 بار دیگر خندید و متولدشد .  آری دلبندم روز پایانی تیر باز هم  بر دخترک من خندید. بر تو دخترک من که همه امید  دل مادر و پدری. 2 بار خندیدن تیر و تولد 2 سالگیت برتو مبارک عزیزم ...
4 مرداد 1394

سلام ماه زندگی من

سلام هزار تا سلام به این صفحه محبوب که هر لحظه دلم برای نوشتنش بیتابه و ننوشتن خاطرات زیبا تو اون مثل کوهی رو دوشم سنگینی میکنه سلام به تو دختر دردونه و نازنینم به تو که لحظه ای وقت آزاد برام باقی نذاشتی سلام به تو که هر لحظه همراهمی و نمیذاری خاطراتت رو ثبت کنم با این همه میدونم که این همه تاخیر ، تاخیر شش ماهه هیچ توجیه ای نداره باید از شبام میگذشتم و خاطراتت رو ثبت میکردم اما دلبندم باور کن زمان برام به شدت میگذره. مامانت از روی ماهت شرمندست ایشالله به نوبت تک تکشون رو ثبت میکنم ...
4 مرداد 1394

واکسن 18 ماهگی

  دخترک معصوم من روز وحشت مامان فرا رسید و 18 ماهگیت تموم شد و شد اول بهمن ماه روز چهارشنبه و باید واکسن 18 ماهگیت که میگفتن خیلی سخته و بچه اذت میشه رو میزدی مامان ماری به خاطر کاری که داشت و کلاسهایی که میرفت البته بیشتر به خاطر مراقبت از تو از 26 دی پیش ماموند و زحمتت رو کشید و باهم رفتیم واکسنت رو زدیم و من نگاه نکردم و مامان ماری نگهت داشت و شما دختر مقاوم و خانم و باحیای من بر عکس تصورم اصلا گریه نکردی و بعد من رفتم اداره و همه زحمتات و استامینوفن دادنت با مامان ماری شد . که دستشونو میبوسم . خدا روشکر سخت نبود و این دوره وحشت بار به خوبی سپری شد  هر 4 ساعت قرص تایلی فن بهت میدادیم . تب مختصر تا دو روز داشتی که تا دار...
16 بهمن 1393

پایان 18 ماهگی و ورود به 19 ماهگی

  عزیز دردونه ما     عروسک ملوس ما   قشنگ یک سال و نیم  ما         ماهگیت   مبارک     عزیز دلم ، دختر نازدونه من ، با تاخیر 15 روزه و با شرمندگی 18 ماهگیتو بهت تبریک میگم چقدر روزشماری میکردم تا شاهد یک سال و نیمگیت باشم و 31 دی از راه رسید و شما نازنین تو این زمستون بدون برف 1 ماهگیتو سپری کردی و شدی خوشگل یک سال و نیمه من . میخواستم برات کیک بگیرم و جشن بگیرم که حسابی سرم شلوغ بود و نشد.  عزیز دل من این ماهگردت نوید آور بزرگ شدنت بود و من هم خوشحالم و هم ناراحت  خوشحالم از اینک...
16 بهمن 1393

نتیجه آزمایش و نشون دادن به دکتر نریمان

 عزیز دل مامان یادم رفت برات از جواب آزمایشت بگم . وقت نمیکنم که عزیزم ماشالله انقدر شیطون شدی که فقط با عجله و  غلطهای املایی و نا منظم برای فراموش نکردن خاطراتت میام برات مینویسم و میرم به تو کمارات برسم اگه بیدار هم باشی نمیذاری هیچ کاری بکنم حالا چه برسه به وبلاگ گردی و وبلاگ نویسی. دلم برای همه دوستهای نی نی وبلاگی و بچه هاشون و وبهای قشنگشون تنگ شده ولی اگه براشون نظر نذارم همیشه عکسهای نی نی ها  نگاه میکنم تا از حال و روزشون و سلامتیشون با خبر بشم.  آخه عزیزای دل من هستن. امیدوارم با لطفشون و دل مهربونشون منو ببخشن. بوووس برای همشون. جونم برات بگه که عسلکم ، ...
25 دی 1393

دندون پانزدهم و شانزدهم فرشته کوچولوم خوش اومدید

  یکی یه دونه خونمون کیک خامه ای ما دندونای جدیدت  مبارک   عزیز دلم 18 دی ماه  بعد یه مدت بد خوابیات و گرم شدن بدنت دندونهای نیش فک بالات خودنمایی کرد. با اینکه هیچ وقت آب دهن نمیریختی دو هفته قبل سه ، چهار روز آب دهن میرختی که فهمیده بودیم میخواد دندونهای نیشت در بیاد که به هر حال رو نمایی کردن از خودشونو و ما و شما رو خوشحال کردن   مبارکت باشه عزیز دردونم ...
25 دی 1393

سفر به کیش

دختر شیرین تر از عسلم. نازگلم ،10دی من و خاله المیرات از سهمیه شهرداریمون استفاده کردیم و یه سفر بامامان بابامون و شما و بابات رفتیم کیش. که اگه اذیتها و شیطونیهای شما رو کنار بذاریم حسابی خوش گذشت و هواش خیلی عالی بود و کیش از وقتی که من چند سال پیش رفته بودم خیلی قشنگ تر و بهتر  و سر سبز ترشده بود .آرامشش بی نظیر بودو خستگی از تن آدم بیرون میرفت . از همه بهتر پاساژ گردیاش بود که البته چیز خاصی هم نداشت ولی میدونی که خانومها عشق پاساژ گردی دارن. و با پاساژگردی حسابی خودمون رو خسته کردیم. عزیز مامان به شما هم حسابی خوش گذشت و فضای باز و بزرگ هتل فلامینگو حسابی تو رو به ذوق میاورد و بازی میکردی .مامان فدات شه که همیشه تو آپارت...
24 دی 1393